تبليغاتX
تنهای تنها



تنهای تنها

منوی اصلی


صفحه اصلی
تماس با من
آرشیو کامل مطالب


آرشیو

هفته اوّل خرداد 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته سوم اسفند 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386


پيوندهاي وبلاگ

صدای سکوت


نوشته هاي پيشين

بابا
شهادت
عنوان ندارد
کم کم...
God's terminal commands!
[عنوان ندارد]
پدر!
گرما!
شوهر کامپیوتری!
اینجا کجاست؟؟

موزیک

تقصير کسي نيست که اينگونه غريبيم-شايد خدا خواست که دلتنگ بميريم


بابا

باب جون دلم برات تنگ شده

می خوام بیام پیشت

خواهش می کنم منم ببر پیشه خودت


ادامه مطلب
نوشته شده توسط امید|  |    

شهادت


ادامه مطلب
نوشته شده توسط امید|  |    

عنوان ندارد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط امید|  |    

کم کم...

کم کم دارم به سوی قبل بر میگردم!(همون مطالب اول وبلاگ...!)

باز ناراحتی! باز اینکه همیشه اعصابم خورد باشه! باز اینکه بگم تنهای تنها!

خدا نکنه ادامه پیدا کنه

دعا کن... .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط امید|  |    

God's terminal commands!

Login:

> God

Enter password.

> Omniscient

Password incorrect. Try again.

> Omnipotent

Password incorrect. Try again.

> Technocrat

And God logged on at 12:01:00 AM, Sunday, March 1.
ادامه در ادامه مطلب

ادامه مطلب
نوشته شده توسط امید|  |    

[عنوان ندارد]

این جمله های لعنتی . جمله های سوالی که و چه و کجا و کی و کی و چطور و .... اینکه یادت نیاید آخرین بار که از ته دل خندیدی و بهت خوش گذشت کی بوده ؟ اینکه اصلا یادت نیاید خوش گذشتن چطور است؟ اینکه چند تا آدم دور هم جمع شوند و خوش بگذرانند دیگر تعریفی در ذهنت نداشته باشد !
تنهایی یعنی هیچ ، یعنی خالی ، از هر چیزی ، از هر حسی
اینکه هر کجا که باشی ، هر کار که بکنی ، ذهنت اینطرف و آنطرف بچرخد، نه که فکر کنی ، اینکه یک سری چیز، جمله های کوتاه و بلند خبری و پرسشی و استرسی از ذهنت بگذرد ، از گذشته بیاید و به آینده برود ، انقدر تند و سریع که اصلا حال ات را هم نفهمی
من توانایی لذت بردنم را از دست داده ام. من فراموش کرده ام چطور می توان از بودن با آدمها یا انجام دادن کارها لذت برد.
من ، صندلی ام را گذاشته ام گوشه اتاق ، رویش نشسته ام و از همانجا آدمها را نگاه می کنم که می آیند و می روند و می خندند و عصبانی می شوند و امید دارند و تلاش می کنند و زمین می خورند و عاشق می شوند و لذت می برند و اسرارشان را به هم می گویند و با هم قرار می گذارند سفر بروند و دور هم جمع می شوند و می گویند و می خندند و بحث می کنند و من ، تماشا می کنم.
من ، صندلی ام و ذهنم به همان گوشه اتاق چهارمیخ شده ایم. ذهنم جولان می دهد اما به همان اندازه گوشه اتاق. بین گذشته و آینده می رود و می آید اما به همان عمق گوشه اتاق .
من جمع را نمی بینم دیگر ، نمی فهمم ، انگار یکی با کارد تیز همه رشته هایم را بریده ، من بدون هیچ رشته پیوندی کنار اتاق نشسته ام و آدمها را نگاه می کنم. همین


ادامه مطلب
نوشته شده توسط امید|  |    

پدر!


پدر

سایه ای بود و پناهی بود و نیست

شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست

سخت دلتنگم ،  کسی چون من مباد

سوگ ، حتی قسمت دشمن مباد

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

” هست ” ناگه ” نیست” گردد در نظر

باورم شد ،  این من ناباورم

روی دوش خویش او را می برم!

می برم او را که آورده مرا

پاس ایامی که پرورده مرا

می برم در خاک مدفونش کنم

از حساب خویش بیرونش کنم

راست میگویم جز این منظور نیست

چشم شاعر از حواشی دور نیست

مثل من ده ها تن دیگر به راه

جامه هاشان مثل دل هاشان سیاه

منتظر تا بارشان خالی شود

نوبت نشخوار و نقالی شود

هر یکی  همصحبتی پیدا کند

صحبت از هر جا به جز اینجا کند

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

خوش به حالت ، خوش به حالت ای پدر!
 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط امید|  |    

گرما!

از گرما متنفرم!
لعنتی!
خوبه که هوا سرد شده!

ادامه مطلب

نوشته شده توسط امید|  |    

شوهر کامپیوتری!

یکى بود، یکى نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. روزى روزگارى در ولایت غربت یک پیرزنى بود به نام «ننه قمر» و این ننه قمر از مال دنیا فقط یک دختر داشت که اسمش «دلربا» بود و این دلربا در هفت اقلیم عالم مثل و مانندى نداشت؛ از بس که زشت و بدترکیب و بد ادا و بى‌کمالات بود.
یک روز که این دلربا توى خانه وردل ننه قمر نشسته بود و داشت به ناخن‌هایش حنا مى‌گذاشت، آهى کشید و رو کرد به مادرش و گفت: «اى ننه، مى گویند «بهار عمر باشد تا چهل سال. با این حساب، توپ سال نو را که در کنند، دختر یکى یک دانه‌ات، پایش را مى‌گذارد توى تابستان عمر. بدان و آگاه باش که من دوست دارم تابستان عمرم را در خانه‌ی شوهر سپرى کنم و من شنیده‌ام که یک دستگاهى هست که به آن مى‌گویند «کامپیوتر» و در این کامپیوتر همه جور شوهر وجود دارد. یکى از این دستگاه‌ها برایم مى‌خرى یا این که چى؟»
ننه قمر «لاحول» گفت و لبش را گاز گرفت و دلسوزانه، بنا کرد به نصیحت که: مردى که توى دستگاه عمل بیاید، شوهر بشو و مرد زندگى نیست. تازه بچه‌دار هم که بشوى لابد یا دارا و سارا مى‌زایى یا از این آدم آهنى‌هاى بدترکیب یا چه مى‌دانم پینوکیو…
وقتى ننه قمر دهانش کف کرد و قلبش گرفت و خسته شد، دلربا شروع کرد به تعریف از کامپیوتر و اینترنت و چت و این که شوهر کامپیوترى هم مثل شوهر راست راستکى است و آنقدر گفت و گفت تا ننه قمر راضى شد براى عاقبت به خیرى دخترش، سینه‌ریز و النگوهاى طلایش را بفروشد و براى دلربا کامپیوتر مجهز به فکس مودم اکسترنال و کارت اینترنت پرسرعت و هدست و کلى لوازم جانبى دیگر بخرد.
بارى اى برادر بدندیده و اى خواهر نوردیده، دستگاه را خریدند و آوردند گذاشتند روى کرسى و زدندش به برق و روشنش کردند. دلربا گفت: «اى مادر، در این وقت روز، فقط بچه‌هاى مدرسه‌اى و کارمندهاى زن و بچه‌دار توى ادارات، مى‌روند در چت و تا نیمه شب خبرى از شوهر نیست.» به همین خاطر، از همان کله‌ی ظهر تا نیمه شب، ننه قمر نشست در پشت دستگاه و با جدیت تمام به بازى ورق گنجفه و با دل و اسپایدر پرداخت.
نیمه شب دلربا دستگاه را تحویل گرفت و وصل شد به اینترنت و یک «آى دى» به نام «دلربا آندرلاین تنها ۴۳۷» براى خود ثبت کرد و رفت توى یکى از اتاق‌هاى «یارو مسنجر». به محض ورود، زنگ‌ها به افتخارش به صدا درآمدند و تا دلربا به خودش جنبید، متوجه شد که چهل _ پنجاه تا شوهر بالقوه، دورش را گرفته‌اند. دلربا که دید حریف این همه خواستگار مشتاق و دلداده نیست، همه‌ی پیغام‌ها را خواند و سر آخر از نام یکى از آنها خوشش آمد و با ناکام گذاشتن خیل خواستگاران سمج، با همان یکى گرم صحبت شد. در زیر متن مکالمات نوشتارى آن دو به اختصار درج مى شود:

پژمان آندرلاین توپ اند باحال: سلام. اى دلرباى زیباى شیرین کار، خوبید؟
دلربا آندرلاین تنها۴۳۷: سلام. مرسى. یو خوبى؟

 

پژمان: مرسى + هفتاد. سین، جیم، جیم پلیز. [سین، جیم، جیم: همان A/S/L به زبان غربتى است؛ یعنى: سن؟ جنسیت؟ جا و مکان زندگى]
دلربا: هجده، دال، بوغ [یعنى هجده ساله‌ام، دخترم و در بالاى ولایت غربت به زندگانى اشرافى مشغولم. ترجمه و تفسیر از بنده نگارنده] یو چى؟

 

پژمان: من بیست و چهار، پ، بوغ. خوشبختم! [یعنى خوشوقتم.]
دلربا: لول. [یعنى حسابى لول و کیفورم. همان LOL] پس همسایه‌ایم.

 

پژمان: بله ولى من براى ادامه‌ی تحصیل دارم ویزا مى‌گیرم که بروم در جابلقا چون که هم در آنجا آزادى مى‌باشد و هم سى دى با کیفیت آینه آنجا هست و من همه کس و کارم (یعنى دخترخاله پسر عمه دایى مامانم) در آنجا زندگى مى‌کنند.
دلربا: اوکى، درک مى‌کنم به قول مامى: توبى اور نات توبى. راستى نگفتى چه شکلى هستى؟

 

پژمان: قد ۱۸۵، وزن۸۰، موخرمایى روشن و بلند، پوست سفید، چشم آبى.
دلربا: من قدم ۱۷۴، وزن ۶۰، رنگ چشمم هم یک چیزى بین آبى و سبز.

 

پژمان: واى خداى من… راست مى گویى؟
دلربا: وا… یعنى خیلى زشتم؟

 

پژمان: نه… اتفاقاً بى‌نظیرى. راستش نمى‌دانم چطور شد که همین الان، یک دفعه به من احساس ازدواج دست داد. آه اى دلرباى من، چشمان تو حرمت زمین است و یک قشنگ نازنین است…
دلربا: اى واى خدا مرا بکشد که با بیان حقیقتى ناخواسته، تیر عشق را بر قلبت نشاندم.
حالا دو تا حیران من و تو، زار و گریان من و تو…

 

پژمان: اى نازنین، بدجورى من خاطرخواه توام آیا حالیت مى‌باشد؟ تکه تکه کردى دل من را، بیا بیا بیا که خیلى مى‌خواهمت.
دلربا: حالا من چه خاکى به سر بریزم با این عشق پاک و معصوم؟ من مى‌خواهم ایوان رویا را آب پاشى کنم و امشب هرجور شده و با هر بدبختى، عکس تو را نقاشى کنم. اما تو را چه جورى بکشم چرا که وسایل نقاشى‌ام کم و کسر دارد و من مداد مخملى ندارم.

 

پژمان: اوه ماى گاد… اصلاً اى دلرباى نازنین من، بیا تا برویم از این ولایت غربت من و تو. تو دست مرا [البته بعد از جارى شدن صیغه عقد. یادآورى از بنده نگارنده] بگیر و من دامن تو را [البته بعد از جلب رضایت زوجه و خانواده او و همچنین طى مراحل قانونى. ایضاً یادآورى اخلاقى از بنده نگارنده] بگیرم. کاش هم اکنون در کنارم بودى تا… اصلاً ولش کن، الان هر چه بگوییم این یارو «بنده نگارنده» مى‌خواهد وسطش پیام اخلاقى بدهد. بیا شماره تلفن مرا بنویس و تماس بگیر تا بدون مزاحم حرف‌هاى‌مان را بزنیم…

 

ما از این افسانه نتیجه مى‌گیریم که اگر جوانان را نصیحت کنیم، رازشان را به ما نمى‌گویند!
قصه‌ی ما به سر رسید، غلاغه به خونه‌اش نرسید!

کپی رایت از  سایت اندیشه هایم

ادامه مطلب
نوشته شده توسط امید|  |    

اینجا کجاست؟؟

سلام به همه
خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم
دلم برا اینجا تنگیده بود
اره دیگه
روحیه ام هم بهتر شده مثل اون موقع ها نیستم
حالااااااااا :-"
دیگه دیگه بماند
فعلآ میرم
اگه یادم موند کخ یه وبلاگ دارم
میام آپدیت می کنم
خدافظ(همون خداحافظ هست)

ادامه مطلب

نوشته شده توسط امید|  |    

Designed By Atrocios